ذبيح الله صفا
914
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اى پير مغان شربتم از دُرد مغان آر * وز دردِ منِ خسته مغان را بفغان آر مخمور دل افروخته را قوت روانبخش * مخمور جگر سوخته را آب روان آر تا كى كشم از پيرو جوان محنت و بيداد * پيرانه سرم آگهى از بخت جوان آر از حادثهء دَور زمان چند كنى ياد * پيغامم از آن نادرهء دور زمان آر اى شمع كه فرمود كه در مجلس اصحاب * اسرار دل سوخته از دل به زبان آر ساقى چو خروس سحرى نغمه برآرد * پرواز كن و مرغ صراحى بميان آر چون طائر روحم ز قدح باز نيايد * او را بمى روح فزا در طيران آر رفتى و بجان آمدم از درد دل ريش * باز آى و دلم را خبر از عالم جان آر خواجو بصبوحى چو مى تلخ كنى نوش * نقل از لب جانپرور آن پسته دهان آر * * ما دلى ايثار او كرديم و جانى يافتيم * گوهرى در پايش افگنديم و كانى يافتيم چون نظر كرديم در بستان به ياد قامتش * راستى را از سهى سروى روانى يافتيم با خيال عارض گلرنگ و قدّ سركشش * بر سر هر شاخ عرعر گلستانى يافتيم گرچه چون عنقا بقاف عشق كرديم آشيان * مرغ دل را هرنفس در آشيانى يافتيم ترك عالمگير و عالمگير شو زيرا كه ما * هر زمانى خويشتن را در مكانى يافتيم در جهان بىنشانى تا نياورديم روى * ظن مبر كز آن بت مهرو نشانى يافتيم سالها كرديم قطع وادى عشقش وليك * تا نپندارى كه اين ره را كرانى يافتيم ما نه از چشم گران خواب تو بيماريم و بس * ز آنكه در هر گوشه از وى ناتوانى يافتيم در گلستان غم عشق تو از خوناب چشم * هر گياهى را كه ديديم ارغوانى يافتيم چون به ياد تيغ مژگان تو بگشوديم چشم * هر سر مو بر تن خواجو سنانى يافتيم * بر گردش چرخ چون نمىباشد دست * دل در بد و نيك دهر چون بايد بست اين محنت و غم كه هست پندار كه نيست * وين عيش و طرب كه نيست انگار كه هست